کد خبر : 69090
تاریخ انتشار : شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵ - ۹:۳۴

روایتی مستند از نبض‌های نامیرا در شب‌های بمباران تبریز/ نقاب‌هایی که اشک را پنهان می‌کنند

روایتی مستند از نبض‌های نامیرا در شب‌های بمباران تبریز/ نقاب‌هایی که اشک را پنهان می‌کنند

هفتم مهر در تقویم‌ها تنها یک نام است؛ روزی میان روزها، سطری بر حاشیه سالنامه‌ها. اما برای کسانی که لباس نسوزشان عطر آهن سوخته و دود لزج می‌دهد، زمان تقویمی نیست؛ عقربه‌ای است که درست در ثانیه وقوع فاجعه می‌ایستد. نگاه آذربایجان/بیژن آقابیگی: در حافظه عامه، آتش‌نشان را مردی از تبار سنگ می‌پندارند؛ چهره‌ای پوشیده


هفتم مهر در تقویم‌ها تنها یک نام است؛ روزی میان روزها، سطری بر حاشیه سالنامه‌ها. اما برای کسانی که لباس نسوزشان عطر آهن سوخته و دود لزج می‌دهد، زمان تقویمی نیست؛ عقربه‌ای است که درست در ثانیه وقوع فاجعه می‌ایستد.
نگاه آذربایجان/بیژن آقابیگی: در حافظه عامه، آتش‌نشان را مردی از تبار سنگ می‌پندارند؛ چهره‌ای پوشیده در پشت نقابی شیشه‌ای و نفوذناپذیر که گویی از هر تپش عاطفی تهی است و در میان زبانه‌های مرگ، تنها با ابزار و ارقام و دستورالعمل‌ها سخن می‌گوید.
اما حقیقت در زیر آن کلاه‌خودهای سنگین و دستکش‌های زمخت، زخمی دیگر دارد. آتش‌نشان، سنگدل نیست؛ او در کسری از ثانیه تصمیم می‌گیرد که فروپاشی روحی خود را به تعویق بیندازد؛ اشکش را در پشت سد پلک‌ها منجمد کند تا زلال دیدگانش تار نگردد و دستانش از هول فاجعه نلرزد؛ زیرا می‌داند لرزش یک ثانیه‌ای انگشتانش زیر خروارها بتن مسلح، مساوی است با خاموشی واپسین نای کودکی که از قعر تاریکی نام مادر را هجی می‌کند.آری او عاشقی است که در لحظهٔ فروریختن جهان، حق گریستن را نیز از خود سلب می‌کند تا چشمانش تار نشود؛ تا قطره‌ای اشک، مسیر دیدن کودکی در زیر تلی از گچ و بتن را مسدود نسازد. او ضجه را در گلوی خود دفن می‌کند تا دست‌هایش برای مهار خاکستر نلرزد.
تقویم، هفتم مهر را روز آتش‌نشانی می‌خواند، اما در سرگذشت تبریز، هر شب که آسمان به تیر کین شکافته شد، عاشورایی از پایمردی و ایثار بود؛ روایتی عریان از مردانی که خود را به کام امواج انفجار و آوار پرتاب کردند تا شهری میان خاکستر و خون، نامیرا بماند.
این روایت، مرثیه‌ای از جنس تخیل نیست؛ برگی است مستند، عریان و خون‌چکان از روزهایی که زمین تبریز زیر تازیانه موشک‌ها و پرواز شوم جنگنده‌ها لرزید و مردانی از ایستگاه‌های آتش‌نشانی، با دست‌هایی که تنها سلاح‌شان عشق و ایثار بود، به قعر دوزخ شتافتند، تا شهری میان خاکستر و خون، نامیرا بماند.
پرده اول: سحرگاه بیست‌ویکم رمضان؛ سجاده‌ای در جنوب‌شرقی شهر
چهارشنبه بود؛ بیستم اسفندماه سال ۱۴۰۴؛ آسمان پیش از فجر در سکونی رخوت‌انگیز نفس می‌کشید و سرمای پایان زمستان بر تن شهر نشسته بود. عقربه‌ی ساعت ۵:۲۶ بامداد را نشان می‌داد که ناگهان افق جنوب‌شرقی شهر شکافته شد. نوری کورکننده، چشم‌انداز تاریک را چون صاعقه‌ای مهیب درید و به‌دنبال آن، غرش سهمگین انفجار پایه‌های زمین را تکان داد. شهر تکان خورد، شیشه‌ها فرو ریختند و سپس تاریکی غلیظ‌تری، آمیخته با غباری قیرگون، منطقه میرداماد را بلعید.
در ایستگاه ۲۲ میرداماد، هنوز طنین صدای انفجار در فضا موج می‌زد که زنگ آماده‌باش با زوزه‌ای ممتد به صدا درآمد. رسول مرادزاده، رییس ایستگاه ۲۲ میرداماد، به همراه نیروهایش در کمترین زمان ممکن تجهیزات را بر دوش کشیدند. سه دقیقه؛ تنها سه دقیقه زمان برد تا خودروهای سرخ‌رنگ آژیرکشان فاصله ایستگاه تا قلب فاجعه را بشکافند و به کانون حادثه برسند. اما آنچه پیش چشمشان گشوده شد، دیگر یک خیابان یا محله نبود؛ دوزخی فروریخته در خاموشی بود. مرادزاده بعدها با لحنی که بوی خاکستر می‌داد صحنه را چنین تصویر کرد: «محله در دل گرد و خاک و غبار محو شده بود؛ گویی از آسمان خاکستر می‌بارید.» هوا سنگین، لزج و پر از ذرات پودرشدهٔ بتن و ملات بود، چنان‌که راه نفس را پیش از ورود می‌بست.
هدف، یک ساختمان مسکونی بود. ضربه چنان سبعانه فرود آمده بود که طبقه اول ساختمان به‌طور کامل متلاشی شده بود، در حالی که طبقه سوم همچون کالبدی بی‌رمق، معلق و نیمه‌ویران بر فراز آن آوار هولناک تلوتلو می‌خورد. زنی مجروح، سرگردان و هراسان، با صورتی پوشیده از گرد و خون در میان آوار می‌دوید؛ دستانش را در هوا تکان می‌داد و با فریادهایی جگرسوز، نام‌هایی را به استمداد می‌خواند. همسایه‌ها با چشمانی از حدقه درآمده به کوچه ریخته بودند و با دست‌های لرزان سنگ‌ها و موانع را پس می‌زدند تا راه را برای خودروهای امدادی باز کنند.
زن می‌گریست و میان ناله‌هایش تکه‌های یک زندگی آرام را روایت می‌کرد: سحرگاه بیست‌ویکمین روز از ماه مبارک رمضان بود؛ او برخاسته بود تا سحری مهیا کند و برای نماز صبح وضو بگیرد؛ درست در همان لحظاتی که دست‌های خیس از آب وضو بر صورتش کشیده می‌شد، سقف آسمان فروریخته و خانه به گورستانی از بتن و آهن بدل گشته بود.
رسول مرادزاده و تیم عملیاتی‌اش به درون آوار تاختند. بوی گوشت سوخته و سیمان داغ فضا را پر کرده بود. حجم آوار آن‌چنان متراکم و فشرده بود که هر ضربه بیلچه‌ها و هر کنار زدن پودره بتنی و میلگردهای در هم پیچیده، به بهای بریدن نفس نیروها تمام می‌شد. اما امید، آخرین چیزی است که زیر آوار می‌میرد. آنها کندند و لایه‌های سنگین بتن را با پنجه‌های خود پس زدند تا سرانجام به عمق فاجعه رسیدند؛ جایی که پیکر بی‌جان «حبیب» و دو فرزند خردسالش، «ماهان» و «ماهور»، در بستری از خون و خاک آرمیده بود. تن‌های کوچک و معصوم کودکان در کنار پیکر پدر، متلاشی و غرق در خون بود؛ تصویری چنان تلخ و ویرانگر که هر انسانی را از پای درمی‌آورد.
زجه‌های مادر داغدار، آسمان سپیده‌دم را می‌شکافت و فریاد بغض‌آلود همسایه‌ها با غبار هوا می‌آمیخت. مرادزاده در آن دقایق شوم، تنها یک فرمانده نبود؛ پدری بود که در برابر تباهی یک خانواده ایستاده بود. او بعدها اعتراف کرد که در آن لحظات هولناک، دلش می‌خواست همپای آن مادر خاک‌برسرریخته بنشیند، زار بزند و اشک بریزد؛ دلش می‌خواست نقاب سنگین حرفه‌ای را به کناری پرتاب کند و با فریادهای مادر هم‌نوا شود. اما رسالت امدادگری زنجیری بر پای احساسات می‌زند. آتش‌نشان سوگوار می‌شود، درونش آتش می‌گیرد، اما حق فروپاشی ندارد؛ او باید چشم‌هایش را از اشک پاک کند تا بتواند جان دیگری را از دهان مرگ بیرون کشد.

پرده دوم: ۴ فروردین، محله قره‌باغی‌ها؛ نبرد کهن‌ترین ایستگاه با شب و آوار
هنوز زخم جنوب‌شرقی شهر تازه بود که در چهارمین روز از فروردین‌ماه سال ۱۴۰۵، در ساعت ۱:۴۰ بامداد، سکوت شکننده شب بار دیگر دریده شد. این‌بار زوزهٔ هواپیماهای متجاوز بر فراز شهر طنین‌انداز شد؛ صدایی تیز و ممتد که پیش از انفجار، رعشه بر اندام ساکنان می‌انداخت. در کسری از ثانیه، محله قره‌باغی‌ها در حوالی خیابان شهید مفتح چنان غرق در نوری سرخ و خیره‌کننده شد که پنداری نیمه‌شب به نیمروزی تب‌دار دگرگون شده است. سپس، ضربه فرود آمد. اصابت موشک، زمین را تا عمق استخوان شکافت. غرش مهیب انفجار شیشه‌های سراسر خیابان مفتح را خرد کرد و دیوارهای خانه‌های قدیمی را فرو ریخت. پس از انفجار، سکوتی چند ثانیه‌ای محله را منجمد کرد؛ سکوتی از جنس بهت، که بلافاصله با جیغ‌های خفه، شیون‌های زنان و آوای کمک‌خواهی در هم شکست.
نیروهای امدادی از ایستگاه شماره یک تبریز (پایگاهی که در تاریخ مدنیت ایران به‌عنوان کهن‌ترین و نخستین ایستگاه آتش‌نشانی کشور ثبت شده است) نخستین کسانی بودند که به کانون دوزخ رسیدند. فرماندهی این گروه بر عهده رضی بنایی، رییس ایستگاه شماره یک تبریز بود. آنچه بنایی و نیروهایش با آن مواجه شدند، تصویری کابوس‌وار از یک ویرانی بود. به‌دلیل اصابت موشک، خطوط انتقال نیرو قطع شده و محله در تاریکی مطلق و وحشت‌انگیزی فرو رفته بود. کوچه‌های باریک و سنتی محله قره‌باغی‌ها، در اثر فروریختن آوار، دیوارهای آجری و تیرآهن‌ها مسدود شده بود، چنان‌که چرخش چرخ‌های سنگین خودروهای آتش‌نشانی در آن ممکن نبود.
بنایی نگاهش را به ساختمانی دوخت که مرکز اصابت بود؛ سازه‌ای متلاشی‌شده که تنها چند ستون لاغر و ترک‌خورده از آن بر جای مانده بود و با هر ارتعاش زمین، خطر فروپاشی کامل آن وجود داشت. در بالای سر، آسمان هنوز آبستن خطر بود؛ صدای پهپادهای دشمن زوزه‌کشان در پهنهٔ شب می‌پیچید و در پاسخ، شلیک پدافند هوایی آسمان را شیار می‌زد. مردم با هر بار شنیدن صدای پرواز پهپادها هراسان به کنجی پناه می‌بردند، اما آتش‌نشانان ایستگاه یک نمی‌توانستند کار را رها کنند. برای آنها پناهگاهی جز کانون خطر وجود نداشت.
رضی بنایی با لحنی که سنگینی آن واقعه را تاب می‌آورد، آن شب را بازگو کرد: «آتش‌نشانان با ساده‌ترین تجهیزات امدادی مشغول آواربرداری بودند.» در شبی که تاریکی بر بافت شهری چیره شده بود و ماشین‌های هیدرولیک پیشرفته توان نفوذ به دالان‌های باریک را نداشتند، پنجه‌ها و دست‌ها به میدان آمدند. مردان ایستگاه یک، در زیر نگاه هولناک ستون‌های ناپایدار و در میان باران ترکش و دود، آوارها را سنگ به سنگ جابه‌جا کردند. در طول آن ساعت‌های طاقت‌فرسا، کارنامه‌ای تلخ و پرافتخار از دل سیاهی بیرون کشیده شد: پیکر پاک ۸ شهید که در شعله‌ها و زیر خروارها بتن جان باخته بودند، توسط این دستان خسته از زیر آوار خارج شد و هم‌زمان، ۲۷ مصدوم با تن‌های زخمی و غرق در خون از دل ساختمان‌های مجاور نجات یافتند. در آن لحظات جانکاه، آتش‌نشانان هنگام بیرون کشیدن پیکرهای سوخته، در خلوت خود می‌گریستند؛ اشک‌هایی داغ و بی‌صدا که بر گونه‌های پوشیده از دوده روان می‌شد و با خاکستر محله قره‌باغی‌ها پیوند می‌خورد.
پرده سوم: تولد دوباره در میان آهن‌ها؛ دخترکی که دیر گریست
در میانهٔ همان جهنم قره‌باغی‌ها، در ساختمانی دوطبقه که درست روبه‌روی نقطهٔ اصابت قرار داشت و بر اثر موج انفجار نیمی از اسکلتش فرو ریخته بود، برگی دراماتیک و تکان‌دهنده رقم خورد. اکبر دشتی، معاون عملیات و سخنگوی سازمان آتش‌نشانی و خدمات ایمنی شهرداری تبریز، خود در خط مقدم میدان حاضر بود و هدایت تفحص در لایه‌های لرزان سازه را دنبال می‌کرد. امدادگران با احتیاطی نفس‌گیر در حال آواربرداری بودند که ناگهان جنبشی ضعیف در زیر تیرآهن‌های تاب‌خورده توجه‌شان را جلب کرد.
خاک‌ها کنار زده شد و پیکری کوچک رخ نمود؛ دختربچه‌ای با سنی کمتر از ده سال. وقتی او را از میان آوار و گردوغبار بیرون کشیدند، گرد سیمان چون برف بر گیسوان خردسالش نشسته بود و خطوط چهره‌اش در زیر غباری خاکستری گم شده بود. اما وضعیت دخترک، تمام امدادگران باسابقه را در حیرتی دردناک فرو برد. کودک راه می‌رفت، اما نه چون انسانی هشیار؛ چشم‌هایش باز بود ولی به نقطه‌ای دور و تهی خیره مانده بود. گویی روح او در همان ثانیه انفجار در اعماق خواب جا مانده بود و تنها کالبدش میان زندگان حرکت می‌کرد.
موج انفجار چنان گوش‌ها و سلسله اعصاب کودک را مسخ کرده بود که متوجه جهان اطراف نبود. دخترک بی‌هیچ حس دردی، پاهایش را روی بتن‌های شکسته می‌کشید؛ میلگردهای تیز و برنده‌ای که از کف و دیوارها بیرون زده بودند، ساق‌های کوچکش را می‌خراشیدند و خون بر خاک می‌نشاندند، اما دخترک نه می‌نالید و نه متوقف می‌شد. او در خلأیی منجمد گام برمی‌داشت. اکبر دشتی و نیروها با بهت و اندوه به این مسخ دردناک می‌نگریستند؛ کودکی که در بستر نرم خواب به یکباره در زیر آواری از آهن، بتن و خاک محبوس شده بود.
ناگهان، سد شوک فرو ریخت. رگه‌های زندگی با دردی عظیم به رگ‌های دخترک بازگشت. چشمان مات او پر از اشک شد؛ پلک‌هایش لرزید، بغضی گره‌خورده راه گلویش را گشود و در کسری از ثانیه، زجه‌ای بلند و معصومانه در فضای ویرانه پیچید. او شروع به گریستن کرد؛ گریه‌ای وحشت‌زده و ممتد. گویی تازه در آن لحظه بود که روح خردسالش دریافت چه فاجعه‌ای بر سرش آمده است؛ تازه فهمید که خانه‌اش، اتاقش و امنیت کودکانه‌اش کجاست. فریادهای گریه آن دخترک در میان ویرانه‌ها، ضربه‌ای سهمگین‌تر از هر موج انفجار بر قلب آتش‌نشانان فرود آورد؛ تصویری از معصومیت پایمال‌شده زیر چکمه‌های جنگ، که زخمش هرگز از ذهن شاهدان آن شب سترده نخواهد شد.

پرده چهارم: جهنم عمودی در شهرک نصر؛ صعود به طبقه دهم برج ابریشم
توالی فجایع مجالی برای نفس کشیدن نمی‌داد. شب پیش از آن، دوشنبه سوم فروردین ۱۴۰۵، عقربه‌های ساعت روی ۳:۴۲ متوقف شده بود. ناگهان جنوب‌شرقی تبریز بار دیگر با تلاطمی لرزان روبه‌رو شد. این‌بار هدف، یکی از نمادهای زندگی مدرن شهری بود: شهرک نصر و مجتمع بلندمرتبه برج‌های ابریشم.
سعید زاهدی‌تبار، رییس ایستگاه ۲۲ آتش‌نشانی، لحظه حادثه را به‌خوبی به یاد داشت. صدای برخورد چنان متمایز و رعب‌انگیز بود که به گفته او، حتی صدای غرش و پیش‌ران موشک در هوا نیز پیش از اصابت تشخیص داده می‌شد. موشک مستقیماً به کالبد برج ابریشم اصابت کرده بود. با رسیدن زاهدی‌تبار و آتش‌نشانان به محوطه شهرک نصر، صحنه‌ای از وحشت جمعی پیش چشم‌شان گشوده شد. صدها تن از ساکنان برج ابریشم و ساختمان‌های مجاور، در سرمای شب، پای‌برهنه و هراسان از درها بیرون می‌ریختند. جیغ و استمداد فضا را آکنده بود: زنی به دنبال فرزندش می‌گشت، مردی همسرش را صدا می‌زد و هر کس با التماس به دامن آتش‌نشانان چنگ می‌زد تا عزیزی را از میان سازه بیرون بکشند.
فاجعه در آسمان رخ داده بود؛ موشک به طبقه دهم اصابت کرده بود. با قطع جریان اصلی برق و تخریب تأسیسات، تمامی آسانسورهای برج از کار افتاده بودند. یک صعود طاقت‌فرسا آغاز شد. آتش‌نشانان با تن‌پوش‌های سنگین و ابزارهای مهار و امداد بر دوش، باید ده طبقه پلکان تاریک و پر از دود را بر خلاف جریان حرکت صدها نفر از ساکنان فراری بالا می‌رفتند. در میانه‌های راه، پیرمردی سالمند پشت در نیمه‌قفل خانه‌اش در محاصره دود گرفتار آمده بود؛ مرد سالخورده دچار حمله عصبی و شوک کامل شده بود و قدرت تصمیم‌گیری نداشت. نیروها با صبوری و طمأنینه‌ای که در اوج بحران معجزه‌آسا می‌نمود، با او از پشت در سخن گفتند، آرامش کردند و کلمه به کلمه هدایتش نمودند تا دستگیره در را پایین بکشد و جان خود را نجات دهد. در واحدی دیگر، مردی که در ساعات نیمه‌شب روی کاناپه مشغول معامله‌گری و بررسی بازار بورس بود، با ریزش ناگهانی سقف زیر تلی از گچ و آوار مدفون شده بود؛ اما بخت با او یار بود که تنها سرش از زیر خاکستر بیرون مانده بود و نیروها موفق شدند پیش از خفگی، او را از میان آوار کاناپه و بتن بیرون بکشند.
اما وقتی زاهدی‌تبار و همکارانش به طبقه دهم رسیدند، عمق فاجعه آشکار شد. دو واحد مسکونی در ضلع شمالی و جنوبی به‌طور کامل نابود شده بودند؛ شدت تخریب چنان بود که حتی سقف واحد طبقه نهم در ضلع جنوبی نیز فروریخته بود. دیوارها و پنجره‌های ضلع جنوبی محو شده و منظره‌ای از خلأ و تاریکی در ارتفاع ده‌ها متری دهان گشوده بود. وسایل خانه یا سوخته و مچاله شده بودند یا از دهانه ویران‌شده به بیرون پرتاب گشته بودند.
دید افقی به صفر رسیده بود؛ غبار غلیظ همراه با دود سوختن لوازم منزل، چشم‌ها را می‌سوزاند. اما خطر بزرگ‌تری مأموریت را قفل کرد: بوی تند و خفه‌کننده نشت شدید گاز شهری، طبقه دهم را به بشکه‌ای از باروت بدل کرده بود. یک جرقه کافی بود تا کل طبقه به هوا برود و اسکلت برج را فرو بریزد. زاهدی‌تبار دستور توقف موقت ورود را صادر کرد. آتش‌نشانان نخست باید در دل سیاهی، جریان اصلی گاز مجتمع را مهار و قطع می‌کردند. هم‌زمان، لوله‌های ترکیده آب ساختمانی چون فواره‌هایی خروشان در راهروها آب می‌پاشیدند و حرکت را لغزنده‌تر می‌کردند. پس از مهار نشت و ایمن‌سازی نسبی، ورود به گورستان واحد دهم آغاز شد؛ جایی که سکوت حاکم بر آن، نشان از سرنوشتی شوم برای ساکنان محبوس داشت.
پرده پنجم: سکوت محض برای یک نفس؛ دست‌های خالی و معجزه «حلما»
ابعاد حادثه در طبقه دهم چنان سترگ بود که ایستگاه شماره ۹ آتش‌نشانی تبریز و امدادگران جمعیت هلال‌احمر نیز به‌سرعت به یاری شتافتند. احد پژوهی، رییس ایستگاه ۹ آتش‌نشانی، هدایت تیم کمکی را در آن کارزار مرگ و زندگی در دست گرفت. نیروها در مواجهه با کوهی از تیرآهن‌های تاب‌خورده، صفحات خردشده بتن مسلح و لوازم خانگی متلاشی‌شده، در موقعیتی بن‌بست گرفتار شده بودند. به‌دلیل ارتفاع بسیار زیاد و از کار افتادن آسانسورها و همچنین مسدود بودن راه‌پله‌ها به دلیل ازدحام جمعیت ساکنین برج، انتقال تجهیزات هیدرولیکی، موتورهای برش سنگین و دستگاه‌های پیشرفته به ارتفاع یازده طبقه‌ای عملاً غیرممکن بود.
زاهدی تبار در آن دقایق سرنوشت‌ساز دستوری داد که در پروتکل‌های امدادی، مرز میان مرگ و امید است: «سکوت مطلق!» او فرمان داد همه دست از کار بکشند؛ تنفس‌ها حبس شد و هیچ صدایی جز زوزه باد در میان دیوارهای شکسته طبقه دهم شنیده نشد. در آن سکوت منجمد، ناگهان آوایی بسیار ضعیف و خفه به گوش رسید؛ صدایی مثل هق‌هقی مبهم، پنداری ناله‌ای کودکانه در اعماق آوار نفس می‌کشید.

عملیات با دست‌های خالی از تجهیزات آغاز شد. مردان آتش‌نشان، در غیاب ماشین‌ها، سنگین‌ترین بلوک‌های سیمانی را با پنجه‌های خود پس زدند. تکه‌های تیز فلزات، دستکش‌ها و پوست دست‌هایشان را می‌درید، اما هیچ‌کس از حرکت بازنمی‌ایستاد. در حین تفحص، صحنه‌هایی هولناک بر چشمان نیروها آوار شد؛ در گوشه‌ای از اتاق مخروبه، دست قطع‌شدهٔ کودکی بر زمین افتاده بود؛ چند متر آن‌سوتر، پیکر پرپرشدهٔ دختری دیده می‌شد که از گردن به بالا کاملاً متلاشی شده بود، و اندکی بعد، پیکر پسربچه‌ای با یک دست قطع‌شده از میان بتن‌ها رخ نمود. این تصاویر خونین، روح و روان هر بیننده‌ای را تا مرز جنون می‌کشاند.
بالای سر، آسمان شب جولانگاه مرگ بود. احد پژوهی بعدها در روایت خود با بغضی فروخورده بیان کرد: جنگنده‌های متجاوز دشمن بارها و بارها با غرش‌های رعب‌آور بر فراز برج چرخیدند؛ خطر شلیک دوباره و فروریختن باقیمانده سازه ثانیه‌ای قطع نمی‌شد، اما نیروهای ایستگاه ۲۲ و ایستگاه ۹ سنگر را خالی نکردند. آنها برای نجات آن صدای ضعیف، جان خود را قمار کرده بودند.
سرانجام، زیر آواری سنگین، معجزه رخ نمود: دختری خردسال به نام «حلما». او با تنی مجروح و چهره‌ای غبارآلود اما زنده، در محاصره بقایای پیکر اعضای شهید خانواده‌اش نفس می‌کشید. وقتی دستان آتش‌نشانان کالبد لرزان هلما را از قعر سنگ و آهن بالا کشید، نوری از امید در قعر آن تاریکی متولد شد. احد پژوهی آن دقایق ایثار و پایمردی زیر آتش دشمن را در جمله‌ای تکان‌دهنده خلاصه کرد: «تلاش‌های ما در آن شرایط چیزی جز ملاقات با خدا نبود و نجات هلما، جلوه‌ای ناب از رحمت الهی بود که ما ناظر آن بودیم.» آنها هلما را از آغوش آوار به آغوش زندگی بازگرداندند، در حالی که اشک‌های شوق و ماتم هم‌زمان بر چهره‌های دودزده‌شان جاری بود.
نبض‌هایی که به خاطر دیگران می‌تپند
وقتی گردوغبار فرومی‌نشیند و تیترهای خبری روزنامه‌ها با ارقام خشک خود از تعداد موشک‌ها، شمار مصدومان و حجم خسارات سخن می‌گویند، حقیقت آتش‌نشانی در لایه‌های پنهان آن حادثه‌ها مدفون می‌ماند. حقیقت، در آن سه دقیقه‌ای نهفته است که رسول مرادزاده خود را به بالین سجاده خونین خانواده حبیب رساند؛ در چشمان بی‌سوی دخترک قره‌باغی‌ها است که بر لبه میلگردها از شوک انفجار به هق‌هق آگاهی رسید؛ در نفس‌های حبس‌شده در سینهٔ نیروهای رضی بنایی است که زیر پرواز پهپادها با دست خالی پیکر ۸ شهید و ۲۷ مجروح را بیرون کشیدند؛ و در پنجه‌های خونین نیروهای احد پژوهی و سعید زاهدی‌تبار است که در طبقه دهم برج ابریشم، مرگ را به تمسخر گرفتند تا نبض «هلما» از تپش بازنایستد.
هفتم مهر، سالروز تجلیل از کسانی نیست که صرفاً یک شغل دارند؛ روز پاسداشت مردانی است که مرگ را به چشم می‌بینند، هراس فروریختن سقف‌ها را بر شانه‌های خود تحمل می‌کنند و حق گریستن را از چشمان خود دریغ می‌دارند تا مبادا کودکی زیر آوار بی‌پناه بماند. آتش‌نشانان تبریز در آن شب‌های سیاه، به تمامی ما آموختند که حتی در دل تباهی و هجوم آهن، دستان خالی اگر به رشتهٔ غیرت و انسانیت پیوند خورده باشند، می‌توانند معجزهٔ زندگی را از دهان مرگ بیرون بکشند. بر این پوتین‌های خاکی، بر این دست‌های خراشیده و بر این اشک‌های پنهان‌شده در پشت نقاب‌ها، باید به احترام ایستاد؛ چرا که آنان زنده ماندند و ایستادند تا تبریز، میان خاکستر و خون، نامیرا باقی بماند.
___________
توضیح: تصاویر برگرفته از هوش مصنوعی است.

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.